..........................الهه غم ......
می توان انسان بی آزار بود
سلام بهونه قشنگ من برای زندگیم آره بازم منم همون دیوونه همیشگی فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت...!؟ دلم واست تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت حال منو اگه بخوای رنگ گلهای قالیه.. جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه ابرا همه پیش منند اینجا هوا پر از غمه... از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه.. دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون فدای تو... نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقتو واست بگم...به آخر خط رسیدم رفتیو من تنها شدم با غصه های زندگی.. قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت... برای مهربونیات..نوازشات..بوسیدنت.. به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته..؟! یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته..؟! من میدونم... من میدونم.. همین روزا عشق من از یادت میره بعدش خبر میدن بیا..که داره دوستت میمیره .......... راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه ی پر از حسرت تو را با اشک های دیده ز لب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفتن به خود آبرو دهم رفتم، مگو..مگو که چرا رفت، سنگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم که گم شوم چو یک قطره اشک گرم در لا به لای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گوری نشان کنم فارغ ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر میخواستم شعله شوم و سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم...! ز کار شمع خندیدم چو دیدم میان گریه کردن ناز میکرد ولی پروانه بی پروا در آتش بدون بال و پر پرواز میکرد باران شدم و به روی گل باريدم گفتی كه ببوس روی نيلوفر را از عشق تو گونه های او بوسيدم گفتی كه ستاره شو،دلی روشن كن من هم چو گل ستاره ها تابيدم گفتی كه برای باغ دل،پيچك باش بر ياسمن نگاه تو پيچيدم گفتی كه برای لحظه ای دريا شو دريا شدم و ترا به ساحل ديدم گفتی كه بيا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و ز دوريت ناليدم گفتی كه شكوفه كن به فصل پاييز گل دادم و با تَرَنّمت روييدم گفتی كه بيا و از وفايت بگذر از لهجۀ بی وفاييت رنجيدم گفتم كه بهانه ات برايم كافيست معنای لطيف عشق را فهميدم
به رهایی سوگند ...!!! واژه ایی در قفس است ! به رهایی سوگند ...!!! قلب من در دستت ... یاد تو در قلبم ...! اوج پرواز رها یی است ولی ... باورش در من نیست که در این فاصله ها ... یاد مهتاب به اندازه ی شبها غم به اندازه ی شادی باشد به رهایی سوگند ...!!! من کلامم پی تو می گردد پی جا پای تو در کلبه ی تاریک دلم من به آغاز زمین نزدیکم .... و به پایانی دور ... تشنه ی زمزمه ام..... .... لحظه ها می گذرد .... آنچه بگذشت نمی آید باز ! به رهایی سوگند ...!!! که اگر می خندم خنده ام بی ثمر است !!! و اگر می گریم گریه ام بیهوده است !!! و فقط می گویم : به رهایی سوگند : ((.................... دوستت می دارم ....................))
خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...
تقدیم به تمامی کسانی که دوستم دارند و من هم به آنها عشق می ورزم دسته گلی ناقابل تا بعد... یه گاوه درحال عبور رید روی جوجه. جوجه با حرارت ان گاو گرم شد و شروع کرد به جیک جیک کردن. یه گربه با شنیدن صدای جوجه اونو از گه کشید بیرون و خوردش. نتیجه داستان: ۱-هر کس رید بهت آدم بدی نیست. ۲-هر کس از گه کشیدت بیرون آدم خوبی نیست. ۳-اگه تا خرخره تو گه گیر کردی جیکت در نیاد. در سایت نماز شب عبادت بکنیم ای کاش که ما فلاپی دلها را با عشق علی و آل فرمت بکنیم قشنگ يعني تعبير عاشقانه ی اشكال سهراب سپهری روی آب مانند شن راه رفتن زندگی ساده تر از زنجیر است زندگی بوییدن یک سیب است
قفسم برده به باغی و درش باز کنید زندگی یک اول بی آخر است. زندگی کردیم و اما باختیم. کاخ خود را روی دریا ساختیم. لمس باید کرد این اندوه را. بر کمر باید کشید این کوه را. زندگی را با همین غمها خوش است. با همین بیش و همین کمها خوش است. باختیم و هیچ شاکی نیستیم بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم.





آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم
و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد
باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من
هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه
جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه
چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا
خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.
فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش
نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و
زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من
قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه
ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند
كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.
من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی



![]()



و عشق، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
و نوشداروي اندوه؟
صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش
چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي
چقدر هم تنها!
خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني
عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد
چه فكر نازك غمناكي!
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه، وصل ممكن نيست،
هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه ی حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست
و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه
غرق ابهامند
هميشه عاشق تنهاست...




![]()



